تبلیغات زیر باران ، بی چتـــر


نسیم در میان برگها
می پیچید بس آرام
درخت مست شب بود
ماه را در برکه
در آغوش کشیده بود
ماه و درخت بیآوا
میگفتند بس رازها
نسیم بر تن آبها
بر خاک خیس باغچهها
نوشت لرزان همه پچپچهها
ماه گفتا: عاشق و شیدایی!
آری، آری
من چه دیوانهوار
به بارش نقرهگون مهتاب
درخشش ستارهگان دور
روشنای کهکشان
سیاهی شب
آبی شور دریاها
زلال باران
جوشش چشمهسار
بلندای مغرور کوه
سبز تیرهی جنگل
جنبش ماهی کوچک
در تنگنای بلورین تنگ
بخشش ابر تیره
بوی خوش گلهای یخ
عطر یاسهای مست وحشی
بوی سبزینه
و به سیاه نمور خاک بیشه
عاشق و شیفتهام.
گفتا: وای مستی!
آری مستام
من به بوی دوست
به روشنای مهر
به آیههای مهربانی
و به شراب نگاه
در میکدهی چشمان مستاش
سیاه مستام.
گفت: لنگان و سخت لرزانی!
گفتام: آری
زنجیرهای مهر بس سنگین بود
تا گوشت و استخوان رفته بود
هر که زنجیر برگسست و رفت
گوشت را بکند
و پارهای از استخوان را نیز
به همراه ببرد.
گفتا: بیدل و حیرانی!
دل در میکدهی عشق نهادم سالها
یار ببرد و به گرگان پیشکش کرد
جای خالیاش در درون سینه
به آهنگ درد میتپد
و در رگهای سرخ
خونابهی اندوه میریزد
و از سیاهرگها
بغض باز میگیرد.
گفتا: تنات زخمی و خونین است!
آری، هر زخم یادگاریست
از دوستی بس عزیز
دگر نیاز به دشنه و خنجر نیست
اشارهی سرانگشتی کافیست
تا زخمی کهنه سر بازکند
چرکابه و خونابه ببارد.
گفتا: ابتر و نیمهای!
خشک و بی برگ و شکوفهای!
خیس و پرشورابهای!
آری، آری
جای خالی مهربانان
پارههای جان را از تن برده است
و من
این در و دیوار تهی از لبخند را
با خیال یادهای دور
پر نتوانم کرد
شورآبهها آتش دل ننشانند
قندیلهای سرد و تیز اندوه
به گدازهی درد آب نشوند
گفتا: گم گشتهای!
از لحظهی زادن و دیدن
در پی خویش بودهام
همه گوشهکنار تن را
همه صندوقچههای رمز را
همه ژرفای دریاها
همه بلندای کوهسارها
و همه خاک گورها
و همه زرد کاهی کتابهای کهن را
به دنبال "من" کاویدهام
هیچ نیافتهام و گمگشتهتر شدم
"من" را ندیدهای کجاست؟





می برد
مارا باد ...///

شعر گفتی
آوخ.... یادم آمد
من و تو از شرق
آفتابیم
و زلال تر از روزنه
های مهتاب
که می خرامد در
آسمان پائیزی سرزمینمان
شعر
گفتی
و مرا بر تن باد سنجاق کردی
من و تو هر دو در
انحنای باد سر گردانیم
من از نجابت زنی می
گویم
که گیسوانش
وزیدن
باد را دلربا میکند
تو از زنی میگویی
که خندیدنش
همانند عنچه های گلسرخ نیست
لابد با خود میگویی
غربت و زنهای غربی
را شاعرانه سرودن ؟
حق با توست
رفیق
آنها همبستر مردانی
هستند
که بقول تو
کثافت
سگهایشان رابادست جمع میکنند
اینقدر را بدانم باید
ورنه خود به حماقت خویش می خندم
دختران انتظار
را هم که میدانی
هنوز از یاد نخواهیم برد
بر من و تو فراموشی حرام است
پیش از آنکه حراممان کنند
خود پذیرفتیم
که این انتظار بی پایان ما باشد
شعر گفتی
آوخ.....یادم
آمد
که تنهایی
هامان را
باید با باد قسمت کنیم
من از این
دریچه هیچ چیزنمی یبینم
تو هم بد تر از من
میدانم که حتی
زردرنگترین پائیز غربت را
دلربا نمی
بینی
و زیدن باد را هم
چرا که در
سایه های بلند بید
در شبهای مهتابی و بلند
کنار جویباران زلال
دختران انتظار
گیسوانشان را رها کرده اند
آن کجا و این کجا ...
تا وزیدن باد را
دلربا کنند
جای تو خالی
تابخوانیم غزلی عاشقانه
جای من خالی
از حضرت
حافظ شیراز
بنوشیم یک جرعه شراب مرد افکن
از خیام نیشابود
شعر گفتی
..
آوخ یادم آمد
که این غربت جای آسایش شاعرانه ما
نیست
راست میگویی
چه دردی دارد شعر گفتن
منکه از دردش تا سحر گاهان می پیچم بخویش
آخر اینهمه باد پائیزی با
وزیدن خویش
نمیگویی چرا
دلربا نمیکنند گیسوان
در هم ریخته زنان غربی را ؟
شعر گفتی
و من درد میکشم
مثل تو که از سفر نیلوفران مردابهای روشن آمدی
مثل
من که از تبار لاله های پریشان آمدم
بادا باد
هر چه بادا باد
می برد مارا هر کجاخواست باد
خو ش بحال
باد
نوامبر
دوهزار نه ..م. شیدا ...///
